محمود بن محمد چغمينى خوارزمى ( شارح : مير محمد اكبر بن محمد شاه ارزانى )
38
مفرح القلوب ( شرح قانونچه ) ( فارسى )
[ دلايل وجود قوه نفسانى در دماغ ] و دليل بر بودن اين قوت در دِماغ سه چيز است : يكى آنكه هرگاه بعضى از اعصاب سخت بربندند يا قطع شود از ماوراى آن حس و حركت باطل مىگردد . دوم آنكه هرگاه اصل نخاع منسد شود يا منقطع گردد حس و حركت آنچه مادون است باطل مىشود . سوم آنكه هرگاه آفتى قويه كه باعث انسداد بود به دِماغ رسد حس و حركت تمام بدن باطل مىگردد . و شك نيست كه منبت اعصاب دِماغ است يا نخاع و وصول قوت نفسانى در اعضا به واسطهء اعصاب است و نخاع خليفهء دِماغ است و فيضان قوت مذكور در اعصابى كه از نخاع رستهاند نيز از دِماغ است پس مبدئيت دِماغ قوت انسانى را ثابت باشد . و الكبد و عضو سوم از اعضاى رئيسه جگر است و هو مبدأ القوة الطبيعية و جگر مبدأ قوت طبيعى است ، يعنى قوت تغذيه و تنميه از اينجا به اعضا مىرسد [ اختلاف اطبا در عضو رئيسه بودن جگر و مبدئيت او براى قوه تغذيه ] و در اين اطبا را خلاف است اكثر بر هميناند . اما مراد از اين در اول كَون است يعنى در اول تكوّن از جگر به وساطت آورده به اعضاى ديگر قوت طبيعى رسيده است ، پس اين نيست كه بر سبيل مدد هميشه مىرسد همچون غذا ، به خلاف قوت دِماغ و دل كه هميشه از آنها به اعضا مىرسد بر سبيل مدد . و اتفاق كردهاند اطبا بر آنكه اگر آورده منسد شوند و نزد اعضا مادهء غذا موجود باشد فعل آن عضو در تغذيه باقى مىباشد و باطل نميگردد و ليكن بر عدم بطلان فعل عضو در اين صورت دليلى نگفتهاند تا حجت باشد و نرسيدن قوت طبيعى بر سبيل مدد متحقق گردد . و بعضى گفتهاند كه او سبحانه در هر عضوى برأسه قوت تغذيه بخشيده است و از عضوى ديگر به اينها نرسيده است و نزد اين قوم جگر از عضو رئيس نيست ليكن اكثر ثقات برآنند كه از جگر قوت تغذيه به اعضا رسيده است به نوعى كه گفته شد پس عضو رئيس باشد . فائده [ در بيان ضرورى بودن قوه تغذيه و تنميه ] قوت تغذيه و تنميه به هر كيفيتى كه باشد حاجت به جانب او ضرورى است زيرا كه بدن دايم در تحلل است در اين صورت واجب است كه قوتى باشد كه ايراد بدل ما يتحلل همىكند ، به اينكه تولد خون نمايد ، زيرا كه خون مادة الحيوة است ، هم بدل روح متحلل از وى مىشود و هم عوض بدن و اين عوض يا به مقدار متحلل بود يا زياده از اين يا كمتر از آن ، كما لا يخفى . [ ميزان حاجت به تغذيه و تنميه ] اما حاجت به تغذيه دايم است تا بقاى عمر و حاجت به تنميه تا به كمال نشو است و بس . و أما بحسب بقاء النوع فهذه الثلاثة مع الرابع و هو الأنثيان ليكن به حسب باقى بودن نوع انسان ، پس اين سه عضو مذكوراند با عضو چهارم كه او هر دو خصيه است يعنى در بقاى نوع خصيتين كه محل نضج منى است نيز دخل دارد ، پس او هم از رئيس باشد و چون بقاى نوع بعد بقاى شخص است آنچه در بقاى شخص دخيل است بطريق اولى بدين مشروط بود . أما خادمة الرئيسة فمثل الأعصاب للدِماغ و الشرائين للقلب و الأوردة للكبد و أوعية المني للأنثيين اما اعضائى كه خادم اعضاى رئيساند پس نظير وى همچون عصبها است مر دِماغ را و شريانها است مر دل را و آورده است مر جگر را و اوعيه منى است مر خصيتين را . فائده اعضا كه خادماند دو گونهاند ، مهىّ و مؤدّى و مهىّ آن است كه چيزى را مهيّا سازد براى قبول فعل مخدوم بود . مودّى آن است كه چيزى را كه مخدوم او در آن فعل كرده باشد آن را از آن نقل كند و بسوى ديگر اعضا كه قابل آن چيزاند برساند . [ مثال براى اعضاى مهىء ] اما مهيه چنانچه ريه است مر قلب را زيرا كه هوا را وى تعديل كرده به دل مىفرستد . و در اينجا فائدهاى است واجب الاستماع و او آنست كه اطبا اختلاف كردهاند در آن كه هواى بسيط روح مىشود يا نه ، مذهب بعضى اين است كه هرگاه مزاج هوا در قلب تعديل يافت مستحيل به روح مىشود اگرچه با او چيزى مختلط نشود ، ليكن